خلاء وار ادامه ميدهم بي هيچ حسي
زندگي نه آزارم ميدهي و نه شادم مي کني
مفاهيمت را گم نموده ام
مفاهيمت را گم نموده ام
چيست اين رخفت هرچيز هست از براي تو نيست
تکيه گاهي که، نه، آغوشي که، نه، ستوني ميخواهم از آن دست که چنگ زنم بر آن
نميدانم
جاده سرد است و تاريک تنها چراغي در دستم
تنها ميدانم
ميتوانم
تنها ميدانم
ميتوانم
خواهم ايستاد
ميدانم

0 Comments:
Post a Comment
<< Home