Wednesday, January 03, 2007

خلاء وار ادامه ميدهم بي هيچ حسي
زندگي نه آزارم ميدهي و نه شادم مي کني
مفاهيمت را گم نموده ام
چيست اين رخفت هرچيز هست از براي تو نيست
تکيه گاهي که، نه، آغوشي که، نه، ستوني ميخواهم از آن دست که چنگ زنم بر آن
نميدانم
جاده سرد است و تاريک تنها چراغي در دستم
تنها ميدانم
ميتوانم
خواهم ايستاد
ميدانم

0 Comments:

Post a Comment

<< Home