kermshabtab

Sunday, April 29, 2007

حرفهایم را چرا نمی فهمید
آنقدر درکشان سخت است
من از همین سرزمینم پس چرا درکشان نمیکنید
چرا نمی فهمید مرا
انقدر افکارم را مخفی نمودم که مثل لقمه ای در مغزم گیر کرده است

نمیدانم در فکرت چیست
نمیدانم پشت این مهربانی چه نهفته است
دوستداشتن
لذت بردن
غرور
ویا
.
.
.
.

به خنده ام می اندازد
به خنده ام می اندازی
اما دیگر نه مثل قبل از صمیم قلب
حقارتت مرا به خنده می اندازد

آنقدر خسته ام که بیدرنگ
بیدرنگ
جریان زندگیم را قطع می نمودم
تنها
تنها چشمان نگرانتان از این کار بازم می دارد

Monday, April 16, 2007

سفید
سبز
صورتی
خاکستری
دودی
سیاه
دودی
خاکستری
صورتی
سبز
سفید
.........
.......

Monday, April 09, 2007

زندگی
روزگاریست که مرا از من ربوده ای
ازخود گذشته ام
اکنونم ,آشوبی و پریشان است
خدایا تکیه گاهی
از ان دست می خواهم که مرا تماما در بر گیرد
من خود را می خواهم
وتو سرانجام
تنها بازنده این میدانی
این را میدانی؟؟

من نیستم
کجایم من
!!!در کدام زمان سیر میکنم
می خواهمت
همچون
آزادی
عشق
زندگی

می خواهمت خواب
همچون مرگ
از آن رو که آرامشی ابدی در توست که مرا بسویت فرا می خواند