kermshabtab

Wednesday, December 27, 2006

در اوج انرژي بي رمقيم از زندگي مرا بحيرت مي اندازد
ميخندم، تلاش ميکنم ،ميجنگم
دريغ
گويي تماما در خوابم ، زمان در من گم شده
احساس آزادي را تا مغزه استخوانم حس ميکنم
شادم، لذت ميبرم
دريغ
گويي در رويايم
حس خلائي که مرا در بر گرفته چيست؟
اين رخفت
اين ايستايي
مبهوتم ميکند

Monday, December 25, 2006

doset daram
asheghetam
mimiram barat
vali
nemikhamet
midoni hese ajibye

Wednesday, December 13, 2006

نميدانم روزي که من جديد را بشناسي چه خواهي گفت
من اکنون آزادم از هر بندو مرزي
من خود خودمم در زير آن چهره آرام
و اين را از تو مديونم بدونه آْنکه بخواهي
احساس آزادي بينظيراست آنگاه که از هر قانوني آزادي
و تنها تو قانون گذار فکرت هستي
و اين را تو هنوز نميداني دوست من

Friday, December 08, 2006

امواج درياها را مي ماند زندگي
سيلي از آن دست توفاني که تمام مردمانم را با خود ميبرد
و تو را نيز هم
آسمان ابري را ميماني که گويي هيچ گاه خورشيدي در آن طلوع نکرده است
نميدانم
آيا مي توانم بادي باشم توفاني برايت؟؟

جايم تنگ است
احساس خفگي ميکنم
رهايم کن
تنها اين را از تو مي خواهم

Sunday, December 03, 2006

قله هاي بلندت را در نورديدم و انگاه دريافتم که قانونهايت همه تکراري اند
راه هايت شايد متفاوتند
ولي مقصد يکي است
دايره کوچکي را مي ماني که تکراريست
نمي دانم ديگران به چه چيزت دل خوش نموده اند
براستي که در بازي زندگي گير افتادن بسيار سخت ميباشد