kermshabtab
Wednesday, August 23, 2006
Saturday, August 19, 2006
(من سرگردان به دنبال دری, روزنی (از آن دست که مرا به سوی رهایی هدایت کند
تنهای تنها
احساس خستگی بی پایانی سراسروجودم را دربرگرفته
چیزی نهیبم میزند تنها 1 قدم دیگر
......باز 1 قدم دیگر
راهیست در برابر بی پایان وبی بازگشت
و من تنهای تنها
چند صباحیست که یاد گرفته ام که خود باشم تنها خود
بی حضورتو, فکرتو و حتی عطرتو
گویی هیچگاه نبوده ای و تنها رویایی از این دست که هر از چند گاهی تو را به یادم می آورد
و من زنی تنها در سرزمین نفرین و تاریکی
در سرزمین من , من چیزی جزء تکرار یک واژه نیستم
زن
زن
انسانی به استثمارکشیده شده در طی اعصار
تنهای تنها
رنجور ار تازیانه زمانه
براستی کیست که اینچنین طوق اسارت را برگردنم مینهد
کیست که من به مقابله با او بر خیزم؟
آیا میتوانم با او به مقابله برخیزم
آیا میتوانم او را درهم شکنم
ویا به تلی از خاک بدل نمایم
می توانم
تنهاآن زمان که با خود به مقابله برمی خیزم
تنها زمانی که طناب اسارتم را که به سختی به آن چنگ انداخته ام رها نمایم
تنها آن زمان
و این راه همچنان باریک وبی انتهاست
.......ومن تنهای تنهایم
Monday, August 14, 2006
خداوندا چه کرده ام به درگاهت که اینچنین مستحق عذابم
دیرگاهیست که در آستانه درگاهت همانند گدایان به انتظار نشسته ام
دیرگاهیست که تنها تو را میبینم
مرا به کدامین علت اینچنین خوار نموده ای
به کدامین علت
خداوندامن کیستم
آیا انسانم من
نمیدانم
......آیا من
آه خدایا
من کیستم
زندگی میخواستمت بدون هیچ منتی
بدون هیچ توقعی
ولی دریغ
که
اینگونه به مسخره گذارده ای مرا
مرا که اینگونه با تمام توان فریاد زدم عاشقت هستم
خود خوب میدانستی
این آزمون سخت تر از توانم بود
.......دیگر یارای رفتنم نیست
ولی
بزودی سرپا خواهم ایستاد
وآنگاه به تو خواهم خندید که هیچ نیستی در برابر اراده یک انسان
بزودی
منتظرم باش
Sunday, August 13, 2006
زندگی سراسر بازی مسخره خدایاناست
همیشه باور داشتم
ولی ایمان نداشتم
مثل تو که همیشه باور داشتمت
ولی هیچگاه نتوانستم به تو ایمان داشته باشم
ولی اینک بلاخره توانستم این طلسم رابشکنم
بلاخره توانستم
.......دیگر به هیچ کدامتان ایمانم ندارم
زندگی همیشه میخواستمت
.....ولی حالا
نمیدانم دگر بار
بعد از چند روز
چند ماه
چند سال
دوباره بخواهمت
خالی خالی ام
از هر چیز
از هر کس
کوله ام را بر پشت می نهم
دوباره به راه میافتم
مرا دگر صدا مکن
که دیگر از چشمم افتادی
.....که دیگر
Saturday, August 12, 2006
زندگی
زندگی چگونه بگویم که دیگر نمیخواهمت
به چه زبانی
که هرچه مبارزه میکنم بازهم بینصیبم
ازتو
خوشی هایت
من خسته از راهم
خسته از تلاشم
ناامید ناامیدم
Sunday, August 06, 2006
هیچگاه نهراسیدم از زن بودنم
متنفر نشدم
جنگیدم
تلاش کردم
برای به اثبات رساندنم
برای وجود داشتنم
...حتی اگر تا امروز موفق نشده ام
ولی همچنان
فریاد خواهم زد که خوب بودن زنان درست مثل مردان به باکره بودنشان نیست
زنان خوبند چون اگر غیر از این می بود هیچگاه مردی رادوست نمیداشتند
هیچگاه زندانی رادیده ایدکه زندانبان خود را دوست داشته باشد
زنان اینچنیند
