kermshabtab

Saturday, January 27, 2007

سنگين نگاهت را خدايا بر شانه هايم احساس ميکنم

Friday, January 26, 2007

دستم را گرفت
در اوج تنهايي
خواست مرهمي باشد بر زخمم
سرانجام
خود زخمي شد بر پيکرم

شاد
خندان
تلاش
زندگي
توهم
رفتن
دويدن
ولي
سرگردان
و
بي هدف

ديده اي دروغ گو تر از انسان
ديده اي درمانده تر از انسان
يا
بي هدف تر از او حتي در اوج هدف مندي
پس چرا به خود مغرور است اين انسان؟؟؟

Sunday, January 21, 2007

همه جا با مني
حتي در تنهايي
در اوج آزادي
در کورترين زواياي ذهنم
درسکوت مبهم شب آنگاه که هيچ فکري در ذهنم نيست
اري حتي آنگاه هم با مني
همانند کودکي
مي خواهمت و ميدانم خواستنت گناهيست بزرگ

جاده باريکي را ماني که انتهايت مشخص نيست
ومن
حيران وسرگردان توام
هر پيچي را که ميگذرانم اندوهي سخت مرا در بر ميگيرد
که راه راباز اشتباه آمده ام
باز اشتباه
و باز نيز هم
و
.
.
.

Saturday, January 06, 2007

ذره ذره آب خواهم شد
خورد خواهم شد
تکه هايم را بر خواهيد داشت
ميدانم
ميبينم
روز تلخي خواهد بود انروز از براي من
باز
صبر خواهم کرد
صبر خواهم کرد
.
..

Thursday, January 04, 2007

ديدي چگونه سلاخي ميکنند انساني را بي آنکه او دريابد
ذهن ها بيمارند
تاريکند
در اين دهليز رنگارنگ
سکوتم را درنيابيد
فريادم را هيچ انگاريد
هيچ انگاريد
گويي که هرگز صدايي برنخواسته اينچنين سرد وتلخ

Wednesday, January 03, 2007

مغزي خالي بي هيچ تفکري
ترسي در وجود
از خود
از خود اکنون
به کجا خواهم رسيد
دنيايي بي تفکر
فکر کردن از فکرنکردن سخت آسان است
هيچگاه فکر نمي کردم سرانجامم اينچنين باشد
فکر
فکر
پس کمي فکر ميکنم اکنون هم

زندگي پيچ و تابهايت را هيچگاه در نخواهم يافت
من همان کودکم که هيچگاه در پيچ و تابهايت بزرگ نخواهم شد
ميدانم
بزرگي از آن من نيست
مي خواهم بزرگم کني
قويم کني
کمکم کن

خلاء وار ادامه ميدهم بي هيچ حسي
زندگي نه آزارم ميدهي و نه شادم مي کني
مفاهيمت را گم نموده ام
چيست اين رخفت هرچيز هست از براي تو نيست
تکيه گاهي که، نه، آغوشي که، نه، ستوني ميخواهم از آن دست که چنگ زنم بر آن
نميدانم
جاده سرد است و تاريک تنها چراغي در دستم
تنها ميدانم
ميتوانم
خواهم ايستاد
ميدانم