kermshabtab
Tuesday, April 07, 2009
خدایا رسوخ نموده ای در تمام وجودم
در تمام سلولهایم
ستون فقرات دگر شده ای بر پیکرم
امید،ارامش،شادی،قدرت را در تو میجویم
آنگاه که شانه هایم در زیر سختی روزگار خم میشود تنها چشم بر تو دوخته ام
تنها تو
.
نگاهی بر قدرتت،منشا قدرتی در من ایجاد میکند تا کمر راست کنم
قدرتم را افزون کن تا با کمری راست وقدرتی بیش از قبل به اوج قله برسم
Thursday, March 05, 2009
خداوندا روزهاست که می گذرد ومن همچنان در گوشه ذهنم اسیرم
سالهاست که می خندم بی هیچ دلیلی
میگریم به هزاران دلیل
کاش می دانستم
کاش می دانستم که چرا مرا اینگونه آفریده ای
کاش من نیز مثل همه بودم تا در درون دوزخ خود از مرگ تدریجیم لذت میبردم و شادمانه میخندیدم
همراهم باش مانند همیشه
با من باش
خود من باش
دیرست که می گذرد ومن هنوزم در پی یافتن کوچه ای هستم از آن دست که مرا به سمت خود هدایت کند
Monday, March 02, 2009
Tuesday, May 29, 2007
غوغای درونم را براستی چه کسی آرام خواهد نمود
شاید این انظاری سخت بیهوده است
خود باید به پا خیزم
انتظاری بس بیهوده
بس دور از دسترس
Sunday, April 29, 2007
حرفهایم را چرا نمی فهمید
آنقدر درکشان سخت است
من از همین سرزمینم پس چرا درکشان نمیکنید
چرا نمی فهمید مرا
انقدر افکارم را مخفی نمودم که مثل لقمه ای در مغزم گیر کرده است
به خنده ام می اندازد
به خنده ام می اندازی
اما دیگر نه مثل قبل از صمیم قلب
حقارتت مرا به خنده می اندازد
آنقدر خسته ام که بیدرنگ
بیدرنگ
جریان زندگیم را قطع می نمودم
تنها
تنها چشمان نگرانتان از این کار بازم می دارد